خرید بک لینک

داغی بــه دلم نهاده عشقتکان را  به دل شقایقی نیست*** جهان، شبیه قطاری در حال حرکت است که،  لکوموتیو ران، بخاطر هیچ کس ترمز نمی کند. هریک را به بهانه ای در حال حرکت از قطار بیرون می اندازد.حتی فرصت نمی دهد ساک خود را بردارد.  مانندپاییز که فرصت نمی دهد برگها نفس بکشند.چه تماشا دارد!رقصِ گیسوانتوقتیرها می کنی در باد.دوستان می گویند: « عاشقی بس است!. بازیگوشی تاکی؟ بهار موهایت، در (مستانه های باد در پاییز)، گم شده است، بس نیست...؟»از عشق چیزی سرشان نمی شود! حتی نمی دانند، یا نمی خواهند باور کنند که:« پاییز عاشق ترین فصل هاست...!.»آنقدر زخم زبان زدند که مجبور شدم فراموشش کنم!. اما دریغ! دل را که نمی شود گول زد. هردَم سراغش را می گیرد به بهانه ای. وقتی نیست، دل دیگر دل نیست. با صد زنجیر هم دل نمی شود.در پاییز، خارها و گوَن های بیابان هم عاشق می شوند! چگونه من نشوم؟ می گویند:« در عصرتمدن، دست از سر لیلی بردار!.» چگونه حالی شان کنم که، مَتَرسَک ها و، آدم برفی ها و کوه ها هم، دل دارند...!.                + نوشته شده در جمعه ششم دی ۱۳۹۸ ساعت 15:41 توسط عباس عابـــــــد( ساوجی)  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: يکشنبه 25 دی 1401 ساعت: 19:19

داغی بــه دلم نهاده عشقتکان را به دل شقایقی نیست*** جهان، شبیه قطاری در حال حرکت است که، لکوموتیو ران، بخاطر هیچ کس ترمز نمی کند. هریک را به بهانه ای در حال حرکت از قطار بیرون می اندازد.حتی فرصت نمیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: چهارشنبه 23 بهمن 1398 ساعت: 2:01

1 ـ منزل جانان مردی لولی وَش، دستار از سر باز کرده از دو طرف آویزان روی زمین کشیده می شد. تلو تلو خوران از خود بیخبر می آمد. حوران، مَشک به دوش جام به دست، از هول و هراس، گرد حافظ حلقه زده چون نگینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 22:01

شاید نوشتن در باره موضوعاتی که خصوصی هستند و تنها برای جمعی اتفاق می افتند برای خیلی ها جالب نباشد. ما در زندگی به هیچ وجه با فقر دست به گریبان نبودم!. در یکی از شهرهای درجه یک، آنهم در شمال شهر ساادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: چهارشنبه 26 دی 1397 ساعت: 12:04

شهید: دوران دفاع مقدس که به پایان رسید، پستچی ها خانه نشین شدند. هم رزم قدیمی: این رسم وفا نبود رفیق، تو آسمانی باشی و، من زمینی باشم. جای پای تو در میدان مین، برج تجاری می سازند...!. عبدالله بن زبیر:ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: چهارشنبه 26 دی 1397 ساعت: 12:04

ـ عزیزم ، فراموش نکردی که سالگرد ازدواج مونه؟ از اوضاعم خبر داری که. بیکارم و دست و بالم خالی ست. هیچ می دونی چقدر دوست دارم...؟ ــ می دونم. خُب که چی؟ ــ بیا بگیر، چند تا شاخه گل برات آوردم. ــ اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: چهارشنبه 26 دی 1397 ساعت: 12:04

پیش زمینه عالم هنر و خلق اثر هنری، لازمه اش وجود هوش و حساسیت بالا در اشخاص است. اگر کسی از این دو خاصیت، یعنی هوش و حساسیت بر خوردار باشد با یک ذوق تربیت یافته از طرف وی، شاهد ظهور یک هنرمند خواهیم بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: چهارشنبه 26 دی 1397 ساعت: 12:04

شعر و داستان و هر نوشتۀ ادبی، به زندگی مفهوم تازه ای می بخشد و تلخی های روزگار را قابل تحمل می کند. زندگی همانی نیست که تصورش را می کنیم. اغلب از آن چیزهایی که فرار می کنیم، در مسیرمان قرار می گیرندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: چهارشنبه 26 دی 1397 ساعت: 12:04

گنجشک به معشوقه اش گفت:« روی تیربرق بنشین گوش کن، می خواهم زیباترین آهنگی را که ساخته ام، با سیم های برق برایت بنوازم!.» گنجشک روی تیربرق نشست و منتظرماند تا بشنود. گنجشک عاشق، دیوانه وار از روی سیمی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: چهارشنبه 26 دی 1397 ساعت: 12:04

زرین تاج، حال طبیعی نداشت!. به ماجراهای عجیب و غریبی دست می زد بعد هم انکار می کرد. حالش که خوب بود علت خرابکاری هایش را می پرسیدم. می گفت:« من حالم خوبه. مشکلی ندارم. عروس سیاه پوشه که با من زندگی می کنه، این کارها را میکنه!.

ـ اون کیه با تو زندگی می کنه که ما نمی بینیم؟

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: چهارشنبه 26 دی 1397 ساعت: 12:04

هنوز شانزده سالم نشده بود کارگری می کردم. تا جایی که یادم هست پدر نداشتم. کارگران بیکار دور میدان جمع می شدند. کسی که کارگر لازم داشت می آمد بهترین ها را گلچین می کرد با خود می برد. نو جوان بودم و جثادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: چهارشنبه 26 دی 1397 ساعت: 12:04

تفنگها هم عاشق می شوند تفنگها هم عاشق می شوند به زرین تاج می گویم، در زمانه ای زندگی می کنیم که گرگ و بره در کنار هم زندگی می کنند. ماه و زمین خواهر خوانده شده اند!. من و تو که از یک نسل و برای هم خلق شده ایم، چرا نمی توانیم زیر یک سقف با هم زندگی کنیم...؟. می خندد و می گوید:« از خودت بپرس که مثل شاه دونه، مُدام در حال جِلِز وِلِز هستی!. من و او، مانند دو سربازی شده ایم که در دو سوی مرز سینه های یکدیگر را نشانه رفته باشند. باد مانند گرگ گرسنه ای زوزه می کشد و در میان باد گیرهای آن دو می پیچد و با شلاق چهره شان را نوازش می کند. دختری به دنبال نیمه گم شده خود می گشت، پرسید:« شما، از کی؟ کجا؟ چرا دشمن یکدیگر شده اید؟» سرباز شمال گفت: «من نمی دونم، از اون بپرس.» به سربازی که در مرز جنوب ایستاده بود نگاه کرد. سرباز، سرِ اسلحه را پایین آورد، لبخند زد و گفت: « منهم نمی دونم، خودت بگو...!.» هر دو خندیدند!. اسلحه ها ی شان را حمایل کردند. دختر لبخند زد گفت:« شما همدیگر را نمی شناسید، دلیلی ندارد سینه های همدیگر را نشانه رفته باشید. هر سه خندیدند. دختر گفت:« می بینید؟ هیچ دژی نمی تواند در مقابل لبخند مقاومت کند...» سرباز ها، عاشق او شده بودند...!. صدایی رعد آسا گفت:« سرباز، به روی دشمن لبخند نمی زنند، سینه اش را نشانه بگیر، ماشه را بچکان...!.» دختر بین آن دو حائل شد. تنهایک گلوله شلیک شد...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 16:33

به عنوان مقدمه زمان، همه چیز را در خود حل می کند فردا بعد از ظهردوشنبه، بیست وچهارم مهرماه هزار و سیصد و نود شش به همراه امیر(تیمسار) قاضی پور فرمانده مرکز بهداشت درمان وآموزش پزشکی (مرکز آموزش بهداری سابق) ارتش، و امیر ناصرنادریزاده فرمانده گردان 162 قهرمان در دوران دفاع مقدس، عازم اصفهان هستیم. حدود سه ماه پیش، ماجرا با یک تلفن آغاز شد. کسی که پشت خط بود گفت:« لطفا با امیر قاضی پور صحبت کنید.» نام برایم بیگانه بود. چند لحظه طول کشید تا صدا در گوشی پیچید که صمیمی و آشنا احوالپرسی می کرد!. نمیدانستم چه بگویم؟ معمولا افراد زیادی تماس می گیرند بدون اینکه خود را معرفی کنند ابراز آشنایی می کنند انتظار دارند آنها را بشناسم. منهم که خیلی زودجوش هستم صمیمانه جواب می دهم و آن وقتی که لازم می شود کاری صورت بدهم و تصمیمی بگیرم، بیچاره می شوم. نمیدانم با آن رفتار خودمانی که داشته ام چگونه بگویم هنوز شما را نشناخته ام. اما امیر خیلی زود رفتند سراصل مطلب وخود را معرفی کردند و ازمن دعوت کردند دو روزبعد که پنجشنبه بود، در مرکز بهداشت درمان، درخدمت ایشان باشم. خاطرات زیادی از مرکزآموزش بهداری داشتم و همیشه دلم می خواست یکبار دیگرآنجا را ازنزدیک ببینم. سالهای 55 تا 1357 دوره دو ساله آموزش بهیاری را درآنجا سپری می کردیم، روزهای پجشنبه صبحگاه عمومی اجرا می شد. از امیر پرسیدم، آیا منهم قرار است صحبتی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 16:33

مترسک و کلاغهامی گویم، باید به پایت گل می ریختم، باغچه ام را خزان زده بود... می گوید:« باز چی شده که زبون می ریزی؟» می گویم، چیزی نشده. نمیدونم چرا نگاهت می کنم، دلم می سوزه، خجالت می کشم. تو هم که ساکت نشستی نه حرف می زنی، نه سرو صدایی راه می اندازی، نه چهار تا بد و بیراه میگی که دلم را خوش کنم که توی این خونه منو می بینی. آه می کشد و می گوید:« من شبیه مترسکی شده ام که، کلاغها را دوست داشت...!.» ادامه مطلب

برچسب: مترسک,کلاغها, نویسنده: مهران حسینی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 13:08

1طوفان وَزَیدن گرفت نویسنده:عابدساوجی بیستم شهریور هزار وسیصد وپنجاه و نه، ساعت یک بامداد کارم در بخش درمانگاه بیمارستان 502 ارتش تمام نشده بود، سوپر وایزر شب زنگ زد و بدون مقدمه گفت: « اداره مرکزی بهداشت درمان پزشکی احضارت کرده.» هر کس دیگر جای من بود تعجب می کرد. دل شوره و هیجان به جانم افتاد. بخصوص آن روزها به مطالعه کتاب های مارکس و لنین، کلا به مرام کمونیستی علاقه مند شده بودم. فکرکردم شاید ادامه مطلب

برچسب: طوفان,وزیدن, نویسنده: مهران حسینی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 13:08

صفحه بندی