آموزش داستان نویسی ساده / مقدمه، تنه، و نتیجه / عابدساوجی - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 0:37
6 مقدمه – بدنه – نتیجه *** فرمانده ای که در جنگهای زیادی شرکت کرده بود، به سربازی که آموزش نظامی را سپری می کرد، گفت: « اگر به بِرکه ای رسیدی که آب صاف و زلالی داشت، تا می توانی از آب بِرکه بنوش. قمقمه ات را هم پر کن. اما مواظب باش، آب برکه را گِل آلود نکنی. مدتها طول می کشد تا گِل و لای آب ته نشین
صاعقه #عابدساوجی - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 12:58
چون شاخه ای تکیده در میان جنگل، سرگردانم و در این اندیشه که: دستهایت گرد کدام سرو قامتی حلقه شده که، یادی از من تکیده نمی کنی. دل خوش مدار ، روزی صاعقه، شاخه های تو را هم خواهد شکست... # عابد ساوجی
آموزش داستان 1 - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 12:58
داستان: به معنی« افسانه، سرگذشت، قصّه، حکایت، دستان هم گفته اند.» داستانسرا، یا داستانسرای: به معنی« داستان گو، افسانه سرای، قصه گو، کسی که داستان بگوید یا بنویسد.» افسانه: فسانه، قصه، حکایت، داستان، سرگذشت. سرگذشت: آنچه که بر کسی گذشته،حادثه ای که برای شخصی رخ داده، شرح حال، سرگذشته نیز گفته اند. ق
آموزش داستان نویسی 2 - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 12:58
2 2 سر گذر جمعی در بارۀ عشق صحبت می کردند. یکیشان گفت:« عشق ازچشم آغاز میشود و بعد...» نابینایی می گذشت. شنید و خندید!. گریبانش را گرفتندکه:« ای کور لعنتی، به چه می خندی؟» نابینا گفت:« به دل کور شما...» شعر و داستان و هر نوشتۀ ادبی، به زندگی مفهوم تازه ای می بخشد و تلخی های روزگار را قابل تحمل
آموزش داستان 3 طرح - پیرنگ - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 12:58
پیرنگ :( طرح- نقشه – بیرنگ- pl0t ) هنرمندان، تیز هوش و تیز بین و نکته سنجند. دانشمندان علوم انسانی بر این باورند که بصیرت یکی از خصوصیات بارز انسان است و این بصیرت نزد هنرمندان بیشتر از سایر افراد است. چرا که از کنار هیچ موضوعی به سادگی رد نمی شوند و در ذهن با آن درگیر می شوند. صدها نفر در مسیر هر
آموزش داستان 4 - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 12:58
4 نکته: در هنگام نوشتن، منتظر الهام و امدادهای غیبی نباش. الهام در حین نوشتن حاصل می شود. هرچه بیشتر بنویسی، قلم بیشتر صیقل می خورد، همانطور که چاقوی آشپزخانه، تیز تر از چاقوی داخل ویترین است. افرادی ادعا می کنند که داستان را می شناسند. اما این ادعا تا وقتی است که هنوز شروع به نوشتن نکرده ان
پارتی (سرفرازان 1) # عابدساوجی - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 12:58
پارتی نویسنده: عابدساوجی دوره سه ماهه آموزش مقدماتی سربازی من در پایگاه سوم شکاری (نوژه همدان) تمام شد و تقسیم شدیم. گویا شانس خدمتی خوبی داشتم که پسرخاله ام در همان پایگاه گروهبان یکم بود. بدون منت پارتی شد و در همان پایگاه ماندگارشدم. همدوره ها تقسیم شدند و از یکی از پایگاههای نیروی هوایی سر
2= باشگاه افسران ارشد #عابدساوجی - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 12:58
شش نفر سرباز بودیم کارهای خدماتی را انجام میدادیم. من مسئول ثبت مهمانها و کلیددار بودم. یک روز سرهنگی از نیروی زمینی با همسر و دخترش آمدند که هر دوخانم با چادر و باحجاب بودند. دیدن آنها باحجاب باعث تعجب ما شده بود! چون بیشتر خانوادههایی که میآمدند، تقریباً خانمها با دامن و پیراهن بودند. سرهنگ خ
باشگاه کارداران آمریکایی = سرفرازان #عابدساوجی - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 12:58
آن چیزی که میدیدم زمین تا آسمان با باشگاه افسران ارشد ایرانی تفاوت داشت!. محل بسیار قشنگ و باعظمتی بود. دکوراسیون متفاوت، وسایل لوکسی که آنجا بود به قصر بیشتر شباهت داشت تا به باشگاه. ما را به اتاقی که قرار بود در آن زندگی کنیم راهنمایی کردند. در وهله اول جا خوردیم فکر کردیم ما را با اشخاص دیگری
با هیچ مضرابی نمیشد نواخت #عابدساوجی - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:02
همۀ قصه ها پایانی دارند این بازیگران هستند که، پایان قصه را متفاوت میکنند: « گاهی تلخ گاهی شیرین.» *** صبح اول وقت، فتحعلی خان پدر زرین تاج، پشت در بود. در را که باز کردم دستش را روی سینه ام گذاشت و هُلم داد عقب گفت: « برو کنار ببینم!.». سلام دادم. جواب سلامم را نداد!. گفت:
مهریه #عابدساوجی - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:02
طلاق نامه همسرم را که دیوانه وار دوستش داشتم، غیابا" و برخلاف میلم در زندان امضا کردم!. مجرد بودم. جلوی دادسرا، با عریضه نویسی امورات زندگی خود و مادر پیرم را به سختی می گذراندم، با اینحال راضی بودم. صدای تق تق پاشنه کفش هایش برایم عادت شده بود. میان آنهمه جمعیت که در رفت و آمد بودند، بدون آنکه سرم
برفها که آب شوند #عابدساوجی - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:02
قیچی را برداشتم بیُفتم به جان گل شمعدانی که پشت پنجره بود!. چند قدم جلو رفتم. یاد یوسف کمره ای افتادم، پاهایم سست شد و دلم لرزید. به یوسف قول داده بودم از شمعدانی مراقبت کنم تا خوب رشد کند. برگشتم نشستم سر جایم. به پشتی صندلی تکیه دادم و با عصبانیت طوری که انعکاس صدایم زیر طاق پیچید را شنیدم که می گ
ایستگاه چشمهاش #عابدساوجی - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:02
ــ روزگاری اگر، لباس هاش جور نبود، از خانه بیرون نمی رفت. ــ عجب آدم منظمی بوده! ــ وقتی بیرون می رفت، بوی واکس کفش هاش کوچه را پر می کرد. ــ باید همین طور باشه، لباس که یکدست شد، کفش هم به همون نسبت باید تمیز باشه. رفت، بوی واکس کفش هاش کوچه را پر می کرد. ــ باید همین طور باشه، لباس که یکدست شد،
سرور# عابدساوجی - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:02
پانزده سال بیشتر نداشتم. سه سال تمام بود که عاشق سُرور بودم. روبروی پدرم ایستادم و گفتم: پنج سال از من بزرگتر است دیوانه وار دوستش دارم . چنان سیلی محکمی به صورتم نواخت که بعد از این همه سال هنوز جای انگشتانش را روی صورتم احساس می کنم!. *** کسی حاضر نمی شد
منزل جانان #عباس عابد ساوجی - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:02
منزل جانان مردی لولی وَش، دستار از روی سرش باز شده از دو طرف آویزان روی زمین کشیده می شد و تلو تلو خوران می آمد. حوران، مَشک به دوش جام به دست، از هول و هراس، گرد حافظ حلقه زدند و او را چون نگینی در میان گرفتند و به مرد لولی اشارت کردند. حافظ او را شناخت ب
فیروز زنوزی جلالی و #عابدساوجی - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:02
بگو، مهم است که می پرسم. می خواهم بدانم بعد از من، چه کسی برایت ستاره خواهد چید...؟ بعد از سالها، در جلسه لذت داستان دیدمش. هر دو شکسته شده بودیم. از چهره هر دوی ما چین و چروکی مانده بود. بعد از جلسه رفتم بالای جایگاه. کتاب عرشیان به خط را برایش نوشته و امضا کرده بودم. چشمهایش را تنگ کرد. انگار می
تسلیم #عابدساوجی - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:02
#داستان های عابد ساوجی, [۳۱.۰۵.۱۷ ۱۴:۴۹][ File : آموزش_ساده_داستان_نویسی#عابد_ساوجی.pdf ]طرح - پیرنگ - نقشه - plot داستان: تسلیممردی که روشنفکر بود و چاپخانه داشت بر علیه یک گروه مافیایی دست به افشاگری زد. خبر دادند چاپخانه اش آتش گرفته! به مرکز آتش نشانی اطلاع داد با عجله حرکت کرد.اعضای باند مافیای
الهام #عابدساوجی - تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 5:02
داستان های عباس عابد ساوجی - الهام #عابدساوجی الهام #عابدساوجی نکته:در هنگام نوشتن، منتظر الهام و امدادهای غیبی نباش. الهام در حین نوشتن حاصل می شود. هرچه بیشتر بنویسی، قلم بیشتر صیقل می خورد، همانطور که چاقوی آشپزخانه، تیز تر از چاقوی داخل ویترین است.#عابدساوجی .: Weblog Themes By
نقاش ماهر#عابدساوجی - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 13:27
نقاش ماهر نویسنده: عباس عابد ساوجی لب جاده ساوه شهرکی بود به نام شاتره که از آنجا جاده ای جدا می شد به طرف روستای گلدسته. منزل ما در گلدسته بود. بیشتر همشهری ها آنجا ساکن بودند. بیکار بودم رفتم قهوه خانه محل که به محمود نامی تعلق داشت شاید کاری گیر بیاورم. پیر مردی نشسته بود چای می خورد. از لباس
همیشه رأی گیری باشد.#عابد ساوجی - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 13:27
خدا وندا،کاری کن که همیشه، در این سر زمین رای گیری باشد!.چرا که در این زمان، چقدر حرفهای امید وار کننده از زبان مسئولین می شنویم و به زندگی امیدوار می شویم. عابد ساوجی