شهید گمنام #عابدساوجی - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 13:27
نقاشی روی دیوار، عکس چفیه است، بر گردن یک گل.آخرین بار که مرخصی آمده بود، با رنگ روغن آن را کشید. عجله داشت، می گفت: باید برگردم. اگر دیر بشود به عملیات نمی رسم، کاروان می رود، جا می مانم. خواهند گفت: دیدی بارت سنگین بود!. دیدی گفتیم با بارسنگین نمی رسی. هنوز نیامده است!. می گویند: شهید گمنام
پرنیان #عابدساوجی - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 13:27
یادت همیشه با من است حتی نوشته هایم دائم حرف تو را می زنند.
فالی برای پروانه #عابدساوجی - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 13:27
بنام خدا سُرُور عباس عابد ساوجی 1396 به عنوان مقدمه: همۀ قصه ها پایانی دارند این بازیگران هستند که، پایان قصه را متفاوت میکنند: « گاهی تلخ گاهی شیرین.» فال برای پروانه ظهر شده بود هنوزکارگیر نیاورده بود!. پروانه لحظه ای از نظرش دور نمی شد. به صندوق صدقات نزدیک شد. پروانه پشت درگیرکر
زندگی روی ریل راه آهن #عابدساوجی - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 13:27
همۀ قصه ها پایانی دارند این بازیگران هستند که، پایان قصه را متفاوت میکنند: « گاهی تلخ گاهی شیرین.» زندگی روی ریل راه آهن بعضی از عکس ها خودشان تبدیل به تاریخ می شوند. یکی از این عکسها، من و دوستم را در حال خوردن هندوانه روی ریل قطار نشان می دهد. عکاس دوره گرد با دوربین لنز دار بزرگی از راه رسید.
روزگار این گونه گذشت #عابدساوجی - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 13:27
می گفت:« حیف است این دانش آموز با این هوش و ذکاوت به خاطر فقر بسوزد و ادامه تحصیل ندهد.» مادرم مخالفت کرد و نگذاشت. یکی از آرزوهای بزرگ من سوخت و دود شد و رفت هوا... معلم دیگری داشتیم وقتی وارد مدرسه می شد با زمین و زمان دعوا داشت!. همه می دانستندتلافی بداخلاقی های همسرش را سردانش آموزان خالی می کن
ماشه را بچکان #عابدساوجی - تاریخ: 1396/3/10 ساعت: 13:27
دختر که به دنیا آمد، کدخدا اخمهایش را درهم کشید!. حتی ازبغل کردن نوزاد اکراه داشت!. منتظر بود اولین فرزندش پسر باشد تا بتواند وارث و جانشین خودکند. ناراحتی اش وقتی بیشترشد که دو سال بعد همسرش از دنیا رفت و او تنها شد. رسم قبیله بود از نوجوانی تیراندازی و سوارکاری را به پسران یاد میدادند. مجبور شد